***
قسمت اول
خواب می بینم توی یک دشت سرگردون ام . همه چیز به رنگ خاک ...
دارم با یک بیل یه چاله می کنم ... نه دارم دو تا قبر می کنم . توی این قبرها دو تا جنین رو خاک می کنم ! می ترسم . از خوابهام می ترسم . مثل خیلی چیزهای دیگه سعی می کنم بهش فکر نکنم .
از یک عالمه ترافیک و ماشین خلاص شدم ، رسیدم دم در . در رو که باز می کنم یک صدایی دم در میخکوبم می کنه ... اگه مهمون داشت چرا بهم نگفته !؟ شاید یکی از شاگرداش ... چه می دونم..
بین در خشکم زده ... توی آیینه تصویر دو تا آدم .. در هم تنیده شده .... بوسه اثر کلیمت
آروم در رو بستم ، نشستم روی پله . چقدر ؟ نمی دونم ... فکر کنم چند سال نشستم و بعد خودم رو کشوندم تا ماشینم و فکر کنم صدتایی سیگار کشیدم .
خوابم ، خوابم یادم اومد .. تعبیر شد ! حالا باید برم بالا ، قبر بکنم .. دو نفر رو باید چال کنم .
دو ساعت بعد رفتم تو خونه
- چی زدی ؟؟ چقدر بوی سیگار میدی !
اینقدر راحت نشسته بودند که شک کردم نکنه من توهم زدم . نکنه اشتباه دیدم .این که دوستمه ... آنا ی خودمه . محکم بغل ام می کنه .... دوستِ تمام حرفهای نگفته ء من ، توی تخت من چه کار می کردی ؟؟
نگفتم . هیچی نگفتم . بهونه آوردم ؛ سر درد و گرفتاری کار و دعوای سرِ کار ، آره آنا ، یک روز کاملا بد داشتم .
صدای خرخر گلوی گوسفند رو می شنوم . دارند سرمو می برند . این دفعه بهم آب هم ندادند
می رم تو آشپزخانه . پام میره روی یک تیکه پازل . داره یک پازل بزرگ درست می کنه ، همه خونه پر از تیکه های پازل ... بوسه اثر گوستاو کلیمت
خدایا ، خدایا می تونم ... می تونم تحمل کنم .. آنا ی عزیز .. باورم نمیشه ! اونکه دخترمون بود ، می گفت شما دوتا خانواده من اید ... شما دوتا .. آخ شما دو تا با من چیکار کردید !!؟ تو که اونو ددی صدا می کردی . چرا با ددی ؟ احساس می کنم " هیچ جا امن نیست و به هیچ کس هم نمیشه اعتماد کرد " حتی به اونی که میگفت هیج جا امن نیست
راست می گفتی ، هیچ جا امن نبود . راست می گفتی که گناه مشترک آدمها رو به هم نزدیک می کنه . تو برای همین به ما نزدیک شدی
آره توی خونه من شاد میشدی ، نفس می کشیدی ، خلاق می شدی ، شعر می گفتی ، ساز میزدی
استادِ ساز ، با نگاه عاشق کلافه کننده اش ، عشق می خواست نه حقیقت ! من حقیقت بودم .
حقیقت روزی هشت ساعت کار و بدو بدو و بعد خونه ، خستگی و گاهی بیحوصلگی .. گاهی فقط صدای تلویزیون ... روزمرگی جزئی از زندگی بود . تو چرا حکم قصاصش رو واسه من بریدی؟ حکم اعدام منو به جرم روزمرگی تو دادی عزیزم
قفسه سینه ام می سوزه . دو تا آدمی که خیلی دوستشون داشتم ، اومدند توی زندگیم . حالا انگار فقط یه حلقه بودم بین این دوتا
حالم داره بهم می خوره .. میدوم توی دستشویی .. کاش تا آخر عمرم اینجا بالا بیارم ، کاش هیچوقت از اینجا بیرون نیام
هر دوشون پشت در وایسادند ، اسمم رو صدا می کنند . باز نمی کنم حداقل اینجا تنها راحتم
قلب ام رو بالا میارم . تیکه تیکه های قلب ام رو بالا میارم . چرا صدام می کنید ؟ یه عالمه تصویر جلوی چشمم رژه میرند . به همه چی شک دارم . به همه چی ...
واقعا آشنایی من و آنا اتفاقی بود؟ .... تو کوه بودم .. داشتم استراحت می کردم تو توچال ، نشستی کنارم ... گپ و گفتگو ...اینکه دانشجوی نقاشی بودی و تنها تو تهران زندگی می کردی ...
ازت خوشم اومد ... بامزه حرف میزدی ، من چی شد باهات دوست شدم ؟ چی شد تو الان تو خونه منی ؟ چند وقته ؟ از کی !؟ یادم نمیاد
عشق چیز چندش آوریه که دارم بالا میارم
توی آئینه دستشویی نگاه می کنم . خودمو نمی شناسم . چرا حالم انقدر بهم ریخته ؟ نمی فهمم
به خودم میگم : مسلط باش ! چی شد عزیز شد این اسوه مسئولیت ؟ چی شد نگران تختت شدی ؟ ... هان ، کدوم تخت؟
بی حس شدم .. اومدم بیرون ، جفتشون نگرانند .. فکر می کنم: کاش روی شما بالا می آوردم ، حیف شد ! لبخند می زنم : نمیدونم چی شد ... باید استراحت کنم
اصرار می کنند بریم بیمارستان . آمپول و ضد تهوع . نه ، میخوام برم تو تختم . وای نه اونجا که رسما سلاخی میشم .. پس کجا برم ؟؟؟کجا ؟؟؟!
میرم بیمارستان.
اینقدر آمپول میزنم که صدایی نشوم، که بی حس شم که شب بتونم توی اون تخت سه نفره بخوابم ... که شب کنارِ تو و خودم ، تصویر آنا رو نبینم ... که بالا نیارم .
