Tuesday, November 11

حتی بارانِ روی شيشه هم حرف تازه ای برای گفتن نداشت !

Monday, November 10

- ديبيدی .. دابيدی ..دوو..دامبولی ..
- حالا اينا که می خونی يعنی چی؟
- يعنی خوش ام من !
- الکی خوش ديگه ؟
- مگه بالکی خوش هم داريم ؟؟!

Sunday, November 9

ديشب کودکی لب ماه نشسته بود
و در مشتش خدا داشت .
صدا زد: هی تو ،
هی تو که پنجره با نگاهت آشناست ؛
شبت مهتابی باد !
بلاخره از اون بالا پرتش کردم پايين !
صدای له شدنش کلی مزه داد
ولی هنوز نصف روز نگذشته دلم واسش تنگ شد .
نمی دونم دلم واسه ادا هاش - گيرهاش تنگ شده ،
يا واسه ريختش ؟!

Saturday, November 8





Lionel and Kizzy - When the Moon Shines Bright



راز شب مهتابی در چيست ؟
هيچ کس نمی داند در دل مهتاب چه می گذرد .
کسی زخمهای زندگی اش را نمی داند
و کسی نيست که آنها را بشناسد و بشمرد .
اين پنجره ها اگر باز شوند ،
هوا پر از صدای مهتاب می شود .
دلم يک بچه شيرِ وحشی می خواد
که کف دست و پاش کپل باشه !

Friday, November 7

بگو بدانند :
از دست شبانی شبی
شيری نوشيده ام ؛
يا شايد شرابی ،
که حالا نه مستم مثلِ مولا
نه من مستِ منم
که هستِ منم ؛
هستِ هيچم را!
*
" Car le mot , qu'on le sache , est un être vivant...
Car le mot , c'est le verbe et le verbe c'est Dieu . "

Thursday, November 6

حالا هرچی دلت می خواد بازی در بيار..
باشه ، نوبت منم ميشه
يارِ چند ساله بوديم که بوديم .
نه اين نيلگون ديگه همون نيلگون سابقه
نه اين تو بميری از اون تو بميری هاست !
خبر نداری که ..
به سرِ جدِ بزرگم قسم ،
همين دو - سه روز آينده ، با همين دستهای خودم
از بالای برج ميلاد پرتت می کنم پايين !
ای رايانهء پر ادا !

Wednesday, November 5

سرشار از آرامش
سرشار از حس رنگين پائيزی
نيلگون جديدی
از ميان خاکستری ها
متولد می شود
و
به دنيا سلامی دوباره می کند.

*

باران باريد
و من باريدم .
جويباری به راه افتاد
که تمام خاکها را شست و با خود برد.
اکنون زمين نمناک باقی مانده
و بوی تازه گی .
بکر
و گويی دست نخورده
همچون برف لگد نشده .