Wednesday, October 14

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
....
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
.....
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
.....
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
....
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند

اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم

رفتار من عادی است


قیصر امین پور *
من آدم خیلی مهم و پر مشغله ای هستم

روزی یکی و نصفی کار دارم
از اولی خواب می مونم
و دومی رو یادم میره

Wednesday, September 30

خش خش خش خش خش خش
خش خش خش خش

هایکوی پاییزی

Monday, September 28

نمی دانم چگونه گذشت شبهایم
و روزهایم چگونه سپری شدند
انگار دستی مرا بلند کرد
و تکان داد
و روزها همچون برگهای پاییزی
فرو ریختند
*

Friday, September 25

بوی قهوه
بوی سیگار
بوی بارون

آره ، پاییز اینجاست

Wednesday, August 12

عذر می خواهم
اگر پشت من، خنجر تو را آزرد

Thursday, July 9

خودم رو گوگل سرچ می کنم
ببینم هنوز هستم یا نه؟

Thursday, June 25

احساس می کنم دارم در سال 57 زندگی می کنم
فکر کنم یواش یواش شروع کنم
شلوار دمپا گشاد بپوشم
با کت یقه خرگوشی
و کفشهایی با لژ پهن
موهامو فرق وسط باز کنم و سفت از پشت ببندم
و پوستر چه گورا به دیوار اتاقم بزنم
شبها از وسط حکومت نظامی یواشکی برم خونه دوستی
همه دور هم تو یک اتاق کم نور و پر دود جمع بشیم
فرت فرت سیگار بکشیم
و تبادل اخبار کنیم و بحث
...

Wednesday, May 27

something
i must have something to say
something interesting
something
some
thing
nope...nothing!