خدا را شکر برای فراموشی و برای تمام خاطرات.
يادم باشد گلدانها را آب بدهم .
خدا را شکر برای نبوغی که می ميرد و زنده می شود .
يادم باشد فردا صبح بيدار شوم.
خدا را شکر برای خلق پائيز.
يادم باشد فکرهای خوب خوب بکنم .
خدا راشکر برای سينه نقره ای آسمان .
يادم باشد سايه ها را آزاد کنم.
خدا را شکر برای گورِ ناگفتنی ها.
يادم باشد فکر نکنم.
...
Thursday, October 9
Wednesday, October 8
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند .
نمی دانم چرا ،
شايد چون اين دنيا عجيب است
شلوغ است
دروغ است و غريب است.
...
شايد برای آنکه اين دنيا پراست از ساز و از آواز
و بسيار صداهايی که دارد تار و پودی گرم
و نرم
و بسياری که بی شرم...
...
شايد برای آنکه اين دنيا کشنده ست.
درد است
درنده است
بد است
زننده است
و بيش از اين همه اسباب خنده است !
...
نمی دانم چرا ،
شايد برای آنکه اين دنيا بزرگ است
و دور است
و کور است !
*
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند .
نمی دانم چرا ،
شايد چون اين دنيا عجيب است
شلوغ است
دروغ است و غريب است.
...
شايد برای آنکه اين دنيا پراست از ساز و از آواز
و بسيار صداهايی که دارد تار و پودی گرم
و نرم
و بسياری که بی شرم...
...
شايد برای آنکه اين دنيا کشنده ست.
درد است
درنده است
بد است
زننده است
و بيش از اين همه اسباب خنده است !
...
نمی دانم چرا ،
شايد برای آنکه اين دنيا بزرگ است
و دور است
و کور است !
*
Monday, October 6
بسيار می ترسم..
که عشق به عادت تبديل شود.
بسيار می ترسم..
که اين روياها بسوزد و لحظه ها منفجر گردد.
بسيار می ترسم..
که شعر پايان پذيرد و تمايلات ، خفه شود.
بسيار می ترسم..
که ماه نباشد
که ديگر ابری در آسمان نماند
که باران نبارد
که درختان جنگل ها باقی نمانند
پس ..خواهش می کنم
مرا در ميان کلمات بکاری ...
که عشق به عادت تبديل شود.
بسيار می ترسم..
که اين روياها بسوزد و لحظه ها منفجر گردد.
بسيار می ترسم..
که شعر پايان پذيرد و تمايلات ، خفه شود.
بسيار می ترسم..
که ماه نباشد
که ديگر ابری در آسمان نماند
که باران نبارد
که درختان جنگل ها باقی نمانند
پس ..خواهش می کنم
مرا در ميان کلمات بکاری ...
Sunday, October 5
Friday, October 3
ققنوس
دگر بار
از ميان خاکسترها
زنده می شود.
ققنوس
شايد
از اين تکرارِ تکراری
پژمرده باشد.
ولی اين جبر زندگی ققنوس است .
پس
ققنوس
دگر بار
از ميان خاکسترها
زنده می شود .
****
When the truth is found to be lies
And all the joy within you dies
Don't you want somebody to love
Don't you need somebody to love
Wouldn't you love somebody to love
You better find somebody to love ??
دگر بار
از ميان خاکسترها
زنده می شود.
ققنوس
شايد
از اين تکرارِ تکراری
پژمرده باشد.
ولی اين جبر زندگی ققنوس است .
پس
ققنوس
دگر بار
از ميان خاکسترها
زنده می شود .
****
When the truth is found to be lies
And all the joy within you dies
Don't you want somebody to love
Don't you need somebody to love
Wouldn't you love somebody to love
You better find somebody to love ??
Jeferson Airplane - Somebody 2 Love
Thursday, October 2
دخترک در ميان غم هايش کلبه ای می ساخت.
پسرک سياهه کام های گرفته اش را سياه تر می کرد.
دخترک فقط يک آغوش می خواست.
پسرک خيلی چيزهای ديگه می خواست.
دخترک حرفهايش را به ملافه های تب دارش می گفت.
پسرک نگاهش می کرد ولی نمی ديدش .
دخترک از روزهای گرم گذشته برای خود لالايی می خواند.
پسرک ضعفهايش را برايش می شمرد.
دخترک عاشق پائيز بود.
پسرک تابستان را دوست داشت.
دخترک ديگر نيست .
پسرک هست .
****
C'est Fini
پسرک سياهه کام های گرفته اش را سياه تر می کرد.
دخترک فقط يک آغوش می خواست.
پسرک خيلی چيزهای ديگه می خواست.
دخترک حرفهايش را به ملافه های تب دارش می گفت.
پسرک نگاهش می کرد ولی نمی ديدش .
دخترک از روزهای گرم گذشته برای خود لالايی می خواند.
پسرک ضعفهايش را برايش می شمرد.
دخترک عاشق پائيز بود.
پسرک تابستان را دوست داشت.
دخترک ديگر نيست .
پسرک هست .
****
C'est Fini
Wednesday, October 1
حال من اکنون برون از گفتن است
اين چه می گويم ، نه احوال من است.
****
گفتم : سردم است.
گفت: حتی تابستان هم تمام می شود.
گفتم: تاريک منم در شب بی ماه .
گفت: از تمام پروانه های سوخته عذر می خواهم .
گفتم: چهره ام برای اين شيشه های منتظر ، تکراری ست.
گفت: گاهی ماهی ها نيز راه خانه را گم می کنند.
گفتم: من جزام فکری دارم.
گفت: چشمها را بايد شست.
گفتم: با اين همه شب تاريک چه کنم ؟
گفت: اين نيز بگذرد .
از پشت پنجرهء ماه ؛ باد زمزمه کرد :
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهانِ گذران می داری؟
اين چه می گويم ، نه احوال من است.
****

گفتم : سردم است.
گفت: حتی تابستان هم تمام می شود.
گفتم: تاريک منم در شب بی ماه .
گفت: از تمام پروانه های سوخته عذر می خواهم .
گفتم: چهره ام برای اين شيشه های منتظر ، تکراری ست.
گفت: گاهی ماهی ها نيز راه خانه را گم می کنند.
گفتم: من جزام فکری دارم.
گفت: چشمها را بايد شست.
گفتم: با اين همه شب تاريک چه کنم ؟
گفت: اين نيز بگذرد .
از پشت پنجرهء ماه ؛ باد زمزمه کرد :
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهانِ گذران می داری؟
Subscribe to:
Posts (Atom)