گور من
جهانی ست ، از رويا ،
که شب به شب
با دستان خودم می کنمش .
Wednesday, January 14
Tuesday, January 13
Monday, January 12
Sunday, January 11
بعضی روزها ، مثل امروز
حرف خاصی واسه گفتن ندارن .
بعضی روزها ، مثل امروز
حس انجام همه جور کار هست ، الا اونی که باید انجام بدی .
بعضی روزها ، مثل امروز
ساخته شدن واسه هدر دادن .
بعضی روزها ، مثل امروز
حتی روياهاتم تکراری اند .
بعضی روزها ، مثل امروز
همه ساعاتش مثل هم اند .
بعضی روزها ، مثل امروز
آدمها همونی اند که در واقعِت هستند .
بعضی روزها ، مثل امروز
بسته سیگار زود خالی ميشه .
بعضی روزها ، مثل امروز
از هر حسی خالی هستی .
بعضی روزها ، مثل امروز
آسمون زرد ِ .
بعضی روزها ، مثل امروز
فقط هستند ، که باشند .
حرف خاصی واسه گفتن ندارن .
بعضی روزها ، مثل امروز
حس انجام همه جور کار هست ، الا اونی که باید انجام بدی .
بعضی روزها ، مثل امروز
ساخته شدن واسه هدر دادن .
بعضی روزها ، مثل امروز
حتی روياهاتم تکراری اند .
بعضی روزها ، مثل امروز
همه ساعاتش مثل هم اند .
بعضی روزها ، مثل امروز
آدمها همونی اند که در واقعِت هستند .
بعضی روزها ، مثل امروز
بسته سیگار زود خالی ميشه .
بعضی روزها ، مثل امروز
از هر حسی خالی هستی .
بعضی روزها ، مثل امروز
آسمون زرد ِ .
بعضی روزها ، مثل امروز
فقط هستند ، که باشند .
Friday, January 9
Thursday, January 8
کسی نيست
همين جایِ نمی دانم کجا
در جاده های سردِ برفی
دنيا را زير قدم هایم له می کنم
و از شنیدن فرياد قرچ قرچ اش زير پاهايم لذت می برم .
عجله ای ندارم.
گاهی خوب است دير به خانه برسيم
و گاهی خوب است دير از خانه درآييم .
کسی نيست
با خودم حرف می زنم .
سعی می کنم خاطره ای دور ولی مهم را به یاد آورم .
ولی از تمام آن روزها و سالها ، صداهایی گذرا در ميان سکوت برايم باقی مانده.
اين همه شبِ من ، با کدام آفتاب سوخت ؟
کسی نيست
به حجم خالیِ اطرافم نگاه می کنم
خانه ها از سرما به هم چسبيده اند ،
من به پالتو ام می چسبم.
از خودم می پرسم : چرا اتاقت را هر جا که ميری ، با خود می بری ؟
نمی دانم
شايد يک گوشهء امن ، يک پيلهء بزرگ
مگر مهم است ؟
چه حافظه ای
خاطره از يادم فرار می کند !
ديگر مهم نيست .
گاهی خوب است بياد بياوريم
و گاهی خوب است اصلا بياد نياوريم.
شايد اين دانهء رقصان برف
حرفی برای من دارد .
بايد خوب گوش کنم.
کسی نيست .
گاهی زيادی کسی نيست.
همين جایِ نمی دانم کجا
در جاده های سردِ برفی
دنيا را زير قدم هایم له می کنم
و از شنیدن فرياد قرچ قرچ اش زير پاهايم لذت می برم .
عجله ای ندارم.
گاهی خوب است دير به خانه برسيم
و گاهی خوب است دير از خانه درآييم .
کسی نيست
با خودم حرف می زنم .
سعی می کنم خاطره ای دور ولی مهم را به یاد آورم .
ولی از تمام آن روزها و سالها ، صداهایی گذرا در ميان سکوت برايم باقی مانده.
اين همه شبِ من ، با کدام آفتاب سوخت ؟
کسی نيست
به حجم خالیِ اطرافم نگاه می کنم
خانه ها از سرما به هم چسبيده اند ،
من به پالتو ام می چسبم.
از خودم می پرسم : چرا اتاقت را هر جا که ميری ، با خود می بری ؟
نمی دانم
شايد يک گوشهء امن ، يک پيلهء بزرگ
مگر مهم است ؟
چه حافظه ای
خاطره از يادم فرار می کند !
ديگر مهم نيست .
گاهی خوب است بياد بياوريم
و گاهی خوب است اصلا بياد نياوريم.
شايد اين دانهء رقصان برف
حرفی برای من دارد .
بايد خوب گوش کنم.
کسی نيست .
گاهی زيادی کسی نيست.
Wednesday, January 7
Tuesday, January 6
Monday, January 5
Subscribe to:
Posts (Atom)