Tuesday, August 10

يا من خط دارم رو شيشه ام
يا شيشه خط داره رو چشممه !
(قافيه رو بچسب !)
كه اين ممد حيات است و مفرح ذات
كمي تا قسمتي هم مي رود در اعصاب !

Monday, August 9

از ذهنم
مي گريزم
و در خيمه ء شب پنهان مي شوم .
نفس زنان مي دودم
و ستاره ها پيرامونم مي دوند
آنها را پشت سرم جا مي گذارم
اما رد آنها را پيش از خودم مي بينم .
از گريز بر گريز به گريز مي گريزم
گريز..واي از گريز...واي
چه كسي هست ؟
به صبح پناه مي برم ..
آفتاب اما
دستور مي دهد كه سايه ام تعقيبم كند !

Sunday, August 8

يه ويروس دارم .
من و ويروسم با هم خيلي رفيقيم .
ويروس با مرامي ِ .
وقتهايي كه من حوصله ندارم يا خيلي كار دارم
ميره واسه خودش تو كوچه خودشون بازي مي كنه .
عوضش منم وقتهايي كه خلقم سر جاست
مي گذارم بياد واسه خودش رژه بره ، سرش گرم شه !
خلاصه من و ويروسم با هم خيلي رفيقيم .
بتركه چشم حسود و حسد و بيگانه !

Saturday, August 7

اون زرافه بود كه تو بقالي جاش گذاشته بودم
بعد چند روز پيش پيداش شد.
خب ؟
حالا شكمش بالا اومده .
پيدا كنيد پرتقال فروش را !
يادتون نره
شبهاي چهارشنبه ، اسفند دود كنيد
واسه IQ تون خوبه !

Friday, August 6

با جمعه سوار بر شانه هايم
از خانه بيرون رفتم .

جمعه را
در پيچ هاي جاده گم كردم .


من
سبكبال
همراه خودم ،
به خانه برگشتم .

Thursday, August 5

گاهي همه چيز در يك لحظه معنا پيدا مي كند
درست وقتي كه چشمهام چيزي نمي ديد جز دايره هاي سياه
به خودم گفتم زندگي كوتاه است
من فقط در لحظه اي از عمر دنيا وجود دارم .
و هيچ دليلي ندارد اين زمان كوتاه را با در پي كليات بودن از دست بدهم .
زندگي در جزئيات خلاصه مي شود .
لحظه هاي ناب ، چيزي نيستند جز دمي از زماني .
عشق ، در جزئيات با هم بودن است .
خنده هاي از ته دل ، لحظه اي روان اند .
شايد روزي آن بهترين ، آن خواسته بزرگ ، بر آورده شود
- گرچه هيچوقت بهترين چيز ،چيزي كه هست ، نيست -
اما تا آن رور ،
روزي كه به هيچ وجه انتظار فرا رسيدنش را نبايد كشيد
سعي خواهم كرد در لحظه زندگي كنم .
لحظهايي جزئي ولي سرشار از حس و معني .
لحظه هايي سر تر از ماهي ،
كه در يك چشم بر هم زدن از كف ما مي روند .
مثل لحظه هايي كه با نوشتن اين نوشته گذشتند و بر نمي گردند.

Wednesday, August 4

اي اجاق سرد در دلت خاكستر بسيار
در تو آن ديرينه آتش ،
و آن طنين خنده هايت كو ؟
شعرهايت
قصه هايت
شعله هايت
گريه هايت
آنهمه سوزندگي همراه بانگ نغمه هايت كو ؟
از تو ديگر نيست برجا
يادگاري
خاطراتي
خاطراتت مرد..
ياد و يادگارت مرد .

اي اجاق سرد در دلت خاكستر بسيار
روزگار تو هم سپري شد ؟

Tuesday, August 3

اون زرافه بود كه تو بقالي جاش گذاشته بودم .
امروز پيدا شد !

Sunday, August 1

خوبان همه جمع اند

و اين شد

كه اين شد

كه اين شد