Tuesday, July 19

قورباغه
غر می زنه !

Monday, July 18

بادی نمی آید
برگی تکان نمی خورد
اتفاقی نمی افتد

- هیجانی
دیداری
قهقهه ای
انگیزه ای -

تنها روزها
زیر آفتاب می سوزند
و می گذرند .

Friday, July 15

به یادت آبدوغ می خورم
و مست می کنم
و آروغ می زنم .

کلاغها می شنوند
و شایعه
چون علفهای هرز دشتی در تابستان
می روید !

Thursday, July 14


ممنوع الدخول !

Wednesday, July 13

مادر ،
تولد فرزندت را تبریک می گویم .
نگرانش هستی ؟
باز هم که دراز کشیده است .
دنبال کاری نمی رود
ازدواجش هم که اشتباه بود .
روز به روز لاغرتر می شود ، ریش نزده است .

چه نگاه غمگنانه و پر محبتی داری .
کاش بتوانم تولد نگرانی هایت را تبریک بگویم .

او از تو به ارث برده است
سر سپردن به زمانه را بی هیچ تردیدی
و سرسختی در احساساتش را .
نه توانستی سعادتمندش کنی و نه پر آوازه .
خو داشتن به تنهایی ، تنها استعداد اوست .

پنجره اتاقش را باز کن
بگذار آفتاب از لای برگهای لرزان
با بوسه ای چشم بگشاید .
دفترش را به او بده و شیشه جوهرش را
یک لیوان قهوه اش را بده
و او را که از در بیرون می رود ، تماشا کن .
*

Monday, July 11

قصهء کودکی
که پیر شد
ولی ، بزرگ نشد !

قصهء من .

Sunday, July 10

اینجا چه خبره ؟
امروز جمعه بود ؟؟!
مگه همین دیروز نه - پریروز جمعه نبود ؟
سر بقیه روزهای هفته چی اومده ؟
چرا هی تند تند جمعه میاد ؟
کی منو ریده ؟!
من آبی و دوست سیاه ام
همیشه قدم می زنیم در کوچه های لبریز از حرف
شبها !
و همیشه مست می کنیم
و همیشه به یاد هم می آوریم که :
" دیر شده باید برویم "
و همیشه دیرمان است
و همیشه حرفی نگفته باقی مانده
و هرگز نمی فهمیم که چرا همیشه دیر است !؟

Saturday, July 9

شکر خدا ، این جدایی هم گذشت و من برگشتم
این جدایی
قرار بود وصلی باشد
شاید بین من و خدا .
اشتباه ما این بود که فکر می کردیم خدا باید جایی باشد
در حالی که خدا جایی نیست
در این نزدیکی هاست ، شاید
جایی در من
جایی در تو
جایی که من و تو هستیم .

Friday, July 8

از شنبه ...