Monday, September 25

...و این سقوط عجیب
مرا می برد از خودم
به دوردست خودم که پیدا نیست .
و اگر نیمه شبی به یاد من افتادی
بدان من همان کاسه آبم
که ماه لانه می کند در آن
که خیس می کند
حرفهای ناگفته را.
لغزیده از کودکیهای بی سوال
فراری از دنیای مردمان بی کودکی
مردمانی که در ساحل نشسته به هیچ نگاه می کنند
درخشیده در امروزِ پر از بهانه های زندگی
بهانه های مرگ...
و اگر نیمه شبی به یاد من افتادی
و دیدی نیستم در آن کاسه
که ماه لانه می کند در آن
بدان که رفته ام
، بی آنکه چیزی با خود آورده یا برده باشم
عجیب !
بدان که صورت ماه پر ازچاله هایی از لکه های سیاه ست
که جای نگاه من است
در شبانه های بی کسی
در سحرگاه های سکوت
در روزهایی که خدا نبود.

خواستی اگر
اگر خواستی
مرا مستجاب فرما !

Sunday, September 24




زندگیم دچار یه مقدارگره و قفل وبست شده !

Saturday, September 23

خوش حالم که نمی رم مدرسه
صبح زود مجبور نیستم بلند بشم
امتحان ندارم
کسی بلندی ناخن هایم را چک نمی کند
دیگه ریخت کتاب تاریخ ، جغرافی ، اجتماعی رو نمی بینم
صبح مجبور نیستم اون اراجیف سر صف رو بشنوم
اون زنیکه روانی معلم شبمی رو تحمل نمی کنم
کسی به شلوار لی پوشیدنم گیر نمیده
هر وقت هم حال کنم کتاب دفتر نو می خرم
خوش حالم که تابستان 8000000000000 روزه دارم !

Tuesday, August 15

تنها شده ایم حالا
یک جور غریب
یک جور جدید

Monday, August 14

در اعماق قرنهایم
قرنی
تازه
آغاز
می شود

Sunday, August 13

من کجای پیچ خودم
کجای شیب و بالای خودم
کجای چهارراه جهانم
گم شده ام؟
این رودِ من ، به کجا می رود؟!

Saturday, August 12

قهوه
سیگار
دیوار
چای
سیگار
دیوار
چای
قهوه
سیگار
دیوار

امروز
این بود!

Monday, July 24

زخمهای تو
سرمایه های تو هستند !
سرمایه ها تو با کسی تقسیم نکن ...

Monday, July 10






I Still Got Sand In My Shoes !

Saturday, July 1

می روم تا آبی نیلگون را از دریا باز پس گیرم
و خاکستری ها را به باد بسپارم ...