دقیقا 8 ساعت می گذشت از وقتی که لوله ترکیده و آب قطع بود
خانم همسایه یک سینی چای با پولکی گرفت دستش ،رفت پایین
خیلی جدی به اونهایی که مثلا مشغول کار بودند گفت:
من دوست دارم فکر کنم که شما هشت ساعته دارین سخت کار می کنید"
پس خسته نباشید"
نیم ساعت بعد آب وصل شد
Monday, October 19
Wednesday, October 14
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
....
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
.....
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
.....
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
....
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
قیصر امین پور *
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
....
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
.....
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
.....
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
....
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
قیصر امین پور *
Thursday, October 8
Wednesday, September 30
Monday, September 28
Friday, September 25
Wednesday, August 12
Thursday, July 9
Thursday, June 25
احساس می کنم دارم در سال 57 زندگی می کنم
فکر کنم یواش یواش شروع کنم
شلوار دمپا گشاد بپوشم
با کت یقه خرگوشی
و کفشهایی با لژ پهن
موهامو فرق وسط باز کنم و سفت از پشت ببندم
و پوستر چه گورا به دیوار اتاقم بزنم
شبها از وسط حکومت نظامی یواشکی برم خونه دوستی
همه دور هم تو یک اتاق کم نور و پر دود جمع بشیم
فرت فرت سیگار بکشیم
و تبادل اخبار کنیم و بحث
...
فکر کنم یواش یواش شروع کنم
شلوار دمپا گشاد بپوشم
با کت یقه خرگوشی
و کفشهایی با لژ پهن
موهامو فرق وسط باز کنم و سفت از پشت ببندم
و پوستر چه گورا به دیوار اتاقم بزنم
شبها از وسط حکومت نظامی یواشکی برم خونه دوستی
همه دور هم تو یک اتاق کم نور و پر دود جمع بشیم
فرت فرت سیگار بکشیم
و تبادل اخبار کنیم و بحث
...
Subscribe to:
Posts (Atom)