Wednesday, September 10

ما از اون خونواده ها هستيم !
عجب دوره زمونه ای شده !
ديگه چهارتا مورچه فداکارِ ناقابلم پيدا نميشه !
چهارتا مورچه ناچيز !
که بيان لاشه اين سوسکه رو که يک هفته است گوشه اين اتاق افتاده ، بردارند ببرند.
هفتاد و دو دفعه تا حالا نزديک بوده پامو بزارم روش !
هی..هی..هی..روزگار
ديگه چهارتا مورچه ناقابلم پيدا نميشه به دادِ آدم برسه !

Tuesday, September 9

کتابی بودی .
با زيباترين جلدی که تا به حال به چشمم آمده .
چه تب و تابی کشيدم تا بدستت آوردم.
اولش حتی دلم نمی امد بازت کنم.
نمی تونستم چشم از جلد زيبات بردارم و بخوانمت.
...بعد که بازت کردم ، تند تند و با ولع تمام شروع کردم به خواندنت .
بعد از مدتی سعی کردم هرچه يواش تر جلو برم ، تا بتونم حسابی مزه مزه ات کنم.
ولی وقتهايی بود که اصلا نمی فهميدمت و صبرم رو از دست می دادم.
پس سعی کردم جر بزنم و صفحه آخرت رو بخونم .
ولی از اونم هيچی سر در نياوردم.
برگشتم و سعی کردم دوباره و از اول ، ورق به ورق بخوانمت.
و خدا می دونه که ورق به ورق - فصل به فصل خواندمت .
گاهی بارها و بارها جمله ها رو می خواندم.
و درست هروقت که حس کردم فهميدمت ،
نفهميده بودم.

تا به امروز بارها خواندمت.
از اول تا آخر ،
گاهی فقط بعضی جمله ها رو ،
گاهی فقط آخرين يا اولين صفحاتت را.
بارها سعی کردم دورت بيندازم .
نتونستم.
بارها گوشه ای ، ته کشويی ، بالای کمدی قايمت کردم .
هرچه تونستم کردم.
ولی نتونستم از ذهنم ، از دلم ، از حافظه ام پاک ات کنم.
هميشه ،
بعد از مدتی از جايی که به خيال خودم دفنت کرده بودم ،
بيرون کشيدمت
خاک هات رو پاک کردم
شروع به دوباره خواندنت کردم
و به خودم گفتم اينبار می فهممش.
ولی
هميشه
نتونستم .

*

من نتونستم درست درکت کنم.
و به اين اعتراف می کنم .

ولی آيا تو فکر می کنی ؛
تونستی؟

Monday, September 8

قورباغه سبز
همچين پاشو انداخته رو پاش
و از اون نگاهاش بهم می کنه
و از اون پک پاوارتی هاش به سيگارش ميزنه
که بيا و ببين .
بعدش همينطور که دودش رو تو صورتم فوت می کنه
با از خود راضی ترين لحنش ميگه :
"خوب شد دستت رو گرفتم بردمت چهارتا معاشرت زدی !
گرچه با زبون خوش که راه نمی افتی ؛ هميشه بايد زور اعمال کرد .
ولی خوب ، می بينم که برات خوب بوده .
اگه منو نداشتی معلوم نيست چه بلايی سرت می اومد ."

دلم می خواد سرش رو ببرم ، باهاش خورش درست کنم !

Sunday, September 7

کرمها در شيارهای ذهنم لول می زنند .
و من آخر سر هم نفهميدم
آيا تو.... ؟
نمی دانم
اين را من در برزخ کشف خواهم کرد !
تو بودی می گفتی ؛
هرکی تو Google search پيدا نشه ، موجوديت نداره؟
حالا يکی search کرده ؛ " از زنم متنفرم " رسيده به من !
موندم خوشم بياد يا بدم بياد !؟


****

کرم فداکاری کرد و نيلگون رو از بی کامنتی نجات داد.
خداوندگار کودک درونش را نجات دهد .

Thursday, September 4

Nilgoon has left the building !


Wednesday, September 3

اون وسط نشستی و به خودت ميگی :
Be yourself
No matter what they say .
Oh..Oh..
I'm an Alien .
I'm a legal Alien !

و بعد يکهو خوش خوشانت ميشه
و واسه خودت زير ميز بشکن ميزنی..
Oh..Oh..

Monday, September 1

هوووی جووون :
لب جوی بنشين و گذر عمر ببين !



نگو ديره !
من از اين بی خودی آ
بدجوری گريه م ميگيره .
آره
گريه م ميگيره .