Wednesday, November 9

تو فکر یک سقفم
یک سقفِ بی روزن !

Sunday, October 9

I'm on My Way ...

Monday, September 12



Entrapment

Tuesday, September 6

اصحاب کهف هم روزی از خواب بیدار شدند

Wednesday, August 31

در یک لحظه مغموم
چشمهای مست سرشارش
قصه هایی خواند :
قصه تنهایی گم رنگ طاقت سوز !

لحظه
گرمای داشته ها را
چون شراب کهنه ای
نوشید .

باد هر آنچه را که بود
برد .

Wednesday, August 24

LightHouse Family - It's Beautiful Day

There's nothing wrong with me, I'm OK
It's only because recently been kind of Grey that I feel down
I know what I'm aiming for
Don't think so much about everything and let the day take over
It ain't that hard to do

It's a beautiful day outside
But you don't know how to fly

Hey what you waiting for?
Don't think so much about everything and let the day take over
It ain't that hard to do

Tuesday, August 23

برای چه مانده ای
وقتی تمام قافیه ها را می دانی !؟

Saturday, August 20

بیاد یکنفر
که در سرتاسر ابدیت تنها بود

بیاد یک شب زنده دار
که خاطرات روز را همواره گرامی داشته
امروز من
درین شب بی پایان
با وجود همه غم ها
در ابدیت زمین
در ابدیت باغ
در ابدیت روزها و ساعت ها
در ابدیت مردم
در ابدیت تنهایی و عشق
راهی می جویم
و در خفتن و برخاستن خورشید
پیامی را طلب می کنم .
*

Friday, August 19

سنگ تموم جمعه بود !

Thursday, August 18

" مردان پوشالی را
بدار آویزید . "

مستی در کوچه های جویهای متعفن
صادقانه می خواند .
و نگاههای دیر باور
مشکوکانه
در انبوه مداوم ابرها
روزنه ای به سوی افق می جویند.
مردان بندگی
با دستهای کوچک و بی مایه
بر سر
و سینه های خشک
پیوندهای ترد شبانه را
در سرزمین خواب
از یاد برده اند !
مردان سجده کننده
در برابر مجسمه های رنگین عروسکها

ستایشگران هیاکل
مردان صامت
مردان از سکوت سرشار
مردان چون حباب تو خالی
زاده گان خیالهای شبانگاهی ..
مردان پیمانهای رسوا
که انبوه بی تفاوت سستی
در رنگهاشان
فریاد می کشند .

مردان بی ستاره
بی نیاز
به دوست ، برادر !

مردان شب را
در راه
فانوس نشانید !

مردان خیرگی
مردان پای بسته
مردان سرزمین ماده آهوان تشنه
در خیال جفت !
هوای گنگ و تیره را
بهانه کرده اند

مردان " نوش.....نوش "

انبوه بی کاران
انبوه بیماران
در کوچه های مفلوک

مردان لحظه ها
مردان یاوگی
مردان مرز پوچ
عشقهای خیابانی
دیوارهای سست و نگون پایه
بیگانه با یگانگی !
...
می ترسم
مست گریست :
" از نوسان هر برگ
و نفس هر لحظه
از غروب ویرانگر
بر بامهای تشنه باران
از رقص سبز شبنم بر گل
از عطر جنگل شب
تا نیاز روز
از شاخه های خسته اندوه
ریشه های بیمار
صورتکهای شبنما
و دوزخیان
عصر بی تلئلو مهتاب
.....
مردان پوشالی را
بدار
آویزید ! "
*