Sunday, April 18

بگذار امشب دلتنگی حرفی بزند.
ما برای خدا با زبان سکوت حرف می زنيم ، اما سکوتِ بين ما قبر ناگفته هاست .
امشب هم ، موسيقی سکوت شب ، آهنگی سوزناک می نوازد
نوايی پر از سکوت مرداب و سرشار از ماتم ِ نيلوفران .
در قلبم صدای پای تو دور می شود .
اگر ديوار مهرت نباشد ، پيچک احساسم به کجا خواهد پيچيد ؟
باران دلتنگی امشب را نيز به باران ِ ديگر شبهای دل تنگی ام اضافه می کنم .
نمی دانم چه کرده ام که اين همه باران لايق چشمهايم بود ؟!
راهی که به فردا ختم می شود پيدا نيست و دليل اندوه ما همين تاريکی ست .
راه های زيادی را رفتم ، همچون راه های عميق دشت ها
راه های زيادی را نرفتم ، همچون راه های پرپيچ قلب تو
ولی هيچ راهی ، به پايان خوش ِ قصهء شيرين مادر بزرگ ،
ختم
نشد .


+


می دونم
بلاخره يه روزی
يه کتابی در اين مورد می نويسم ،
که نه تنها پر فروش خواهد بود
بلکه ، جايزه نوبل را هم خواهد برد.
البته به محض اينکه اون مورد رو
پيدا کنم !


+


They Are So many People You Just Have To Meet , Without Your Clothes !
And everybody knows ...