Sunday, February 9

هر شب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی!*

When I'm a Good Dog,They Sometimes Throw Me a Bone In !

Saturday, February 8


Untitled





Et moi je suis tombé en esclavage
De ce sourire, de ce visage
Et je lui dis emmène moi
Et moi je suis prêt à tous les sillages
Vers d'autres lieux, d'autres rivages
Mais elle passe et ne répond pas
Les mots pour elle sont sans valeur
Pour moi c'est sûr, elle est d'ailleurs
....


من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم انديشه های پست، تهی باشد.

Friday, February 7

گاهی دلم برای يک روشنفکر تنگ ميشود.
تعريف ديکشنری را درباره اش خوانده ای؟
موجود افسانه ایِ غريبی است!!
انگار که
يک عالمه تيکه پازل جلومِ
هی سعی می کنم
سعی می کنم
اين تيکه های پازل رو جور می کنم
کنار هم می چينم
بعد تا مياد تموم شه
يکی مياد
يه فوت گنده می کنه زيرش،
همه اش
هرچی جور کرده ام و کنار هم چيده ام
ميره هوا!
تمامش دوباره به هم ميريزه..
و باز از اول..



امشب قدری مرده ترم..
پس ليوانم رو برمی دارم،
چند تا تيکه يخ می اندازم توش
پرش می کنم از محلول شب !
شال و کلاه می کنم
ميرم پشت بوم.
هوا سرده..
ولی هر قلپی که از محلولم می خورم
گرمتر ميشم
و بيشتر در سياهی شب،حل ميشم.

من از کجا می آيم؟
من از کجا می آيم،
که اين چنين به بوی شب آغشته ام؟

اين همه آدم،اين همه خونه
اين همه داستانهای مختلف زندگی،
اين همه چراغ که سو سو می کنه،
تعدادشون از ستاره ها هم بيشتره !
ستاره ها،
ستاره هايی که به نظرم ديگه اون نور و جذابيت سابق رو ندارند.

شب انقدر عظيمِ
انقدر حجم داره
که می تونه تو رو
فکرهاتو
دردهاتو
در خودش حل کنه.
و اگه محلول شب هم داشته باشی
ديگه بيشتر حل ميشی....



چراغی به دستم
چراغی در برابرم،
من به جنگ سياهی می روم....
آه
من
حرام شده ام!

Thursday, February 6

امروز زنی ديدم.
زنی تنها،
که هر شبِ جمعه واسه خودش فاتحه می خونه!
می گفت:آخه من کی رو دارم که وقتی مردم برام فاتحه بخونه؟

دلم از درک عمق تنهايی گرفت.