Saturday, June 14

اصل اول نيلگونيسم:

گفتار مثبت
رفتار مثبت
کردار مثبت !

I'm not Crazy
I just haven't been in Mood for the past 17 years !!
بيست هزار فرسنگ زير نيلگون !
در شرايط آزمايشگاهیِ امتحانات.

Friday, June 13

ميگم که
تا حالا شده تو آينه انقدر بخودت خيره شی
که ديگه فقط يک شکلهای ناآشنای نامفهوم ببينی؟
ميگم که
يک کم سرت رو بلند کن
وقتشه ماه رو نگاه کنی.

Thursday, June 12

يک نخ ديگه روشن کرد
و همونطور که صورتش پشت دود غليظ محو ميشد ،
او هم در فکرهايش غرق شد.
با خودش فکر کرد ؛
پيرمردی ست در صفحه آخر کتاب زندگی
کتاب زندگی ای که صفحات زيادی داشته
بعضی صفحات بسيار سياه و پر از نوشته
و بعضی خلوت تر.
صفحه..صفحه...صفحه...
صفحه ای پشت صفحه ای ديگر
ورقی بعد ورقی ديگر
سياه و پر از نوشته.
اين جای خود.
ولی
ولی
ولی همه صفحات يک تيتر داشت.
يک تيتر درشت و يکسان.
" او تنها بود."
تنها.
وقتی به دنيا آمد تنها بود.
وقتی زندگی می کرد تنها بود.
حالا که داشت می مرد هم تنها بود.
و او تازه اين تيتر را ديده بود.
با وجود آنکه صفحات زندگيش از
بودن با فاميل
بودن با دوستان
بودن با عشاق
بودن با همکاران
بودن با رهگذرها
بودن با آدمها - انواع و اقسام - پر بود ،
او تنها بود.
وقتی در حياط مدرسه بازی می کرد ، تنها بود.
وقتی عشق می ورزيد ، تنها بود.
وقتی در مجالس و مهمانيها بود ، تنها بود.
وقتی با دوستان قهقهه خنده سر می داد ، تنها بود.
وقتی تصميم گرفت با همسرش ازدواج کند ، تنها بود.
وقتی اولين جيغ بچه اش را شنيد ، تنها بود.

سيگار ديگری روشن کرد و به خودش گفت: اين چندميته؟
اصلا مگه مهمه چندميه؟ چی ديگه می تونه مهم باشه؟
وقتی اين مهم را بفهمی که هميشه تنها بودی و تنها هستی و داری تنها می ميری.
اين صورت - بدن - دستها يا چشمهايش نبود که در تمام اين مدت هفتاد و دو سال تنها بوده،
خودش ، خودِ خودش
اونی که در درون اين جسمِ پوسيدنی چروکش بوده
روحش بوده که هميشه واقعا تنها بوده !

ت ن ه ا

يک سيگار ديگه روشن کرد.
من در زندگی فقط به يک مکتب فکری ، اعتقاد راسخ دارم .
اونم
نيلگونيسم
می باشد !!

Wednesday, June 11

هميشه چيزی توی افق هست
که می شود پيدايش کرد....

Tuesday, June 10

گفت:
زنده مردن بدترين دردست !
و من هيچی نداشتم به او بگم .

Monday, June 9

زين خلق پرشکايتِ گريان
شدم ملول.
آن های و هوی
و
خنده مستانم آرزوست .
بگو تا برايت گريه کنم
بگو بخند
تا برايت بخندم
به گونه دريايی سپيد
بگو برقص
تا برايت برقصم و بيدار بمانم ای ماه .

در شب تلخی از جهان
تنها دو چشم بيدار می ماند
که برقصد و ماه را به خانه ها بياورد
چرا که دختران زمين
از خانه های تاريک
بيرون می جهند.