Monday, September 30

ياد من باشد،تنها هستم
ماه بالای سر تنهايی است.




Sunday, September 29

يه حس جديد غريب همش با منه.
يه حسی،مثل وقتی که حوصله ات سر رفته،می خواهی بيای بشينی جلوی کامپيوتر و بری خودت رو در دهکده جهانی - اينترنت - گم کنی.
قبل از اينکه بيای بشينی پشت ميز،به خودت ميگی يه چايی دبش با ليمو برای خودم ميريزم و ميرم سراغ کامپيوتر و نم نم چاييم رو می خورم و حال ميکنم.
بعد وقتی نشستی،يه حس غريبی همش آزارت ميده.با خودت ميگی،ای بابا،من که يه ساعته دارم نقشه ميکشم بيام اينجا،پس چرا حالا که اومدم آروم ندارم؟چی کمه پس؟
اين حس چی ميگه ؟؟بعد دهکده جهانی رو ول ميکنی،ميشينی هی فکر ميکنی و هی فکر ميکنی،آخر سر کشف ميکنی که ای بابا،يادم رفته برای خودم چايی رو که قرار گذاشته بودم، بريزم! نگو اين حسه داشته خودش رو ميکشته اينو حاليت کنه.

حالا يه جوری شده که يه همچين حسی همش با منه.مهم نيست که دارم چيکار ميکنم،
هر کاری که بکنم،اين حس با منه و نميگذاره از لحظه ام و اون کاری که دارم ميکنم
لذت ببرم يا اصلا بفهمم اش.همش حس ميکنم يه چيزی کمه،يه جای کار درست نيست.
آروم و قرارم رو ازم گرفته.همش فکر ميکنم حتی بهترين لحظه هامو دارم بطور ناقص حروم ميکنم و دور ميريزم.بدی قضيه اينجاست که هرچی سعی ميکنم ،نميفهمم اين حس ميخواد چی بهم بگه.اصلا نميفهمم چيزی ميخواد بهم بگه يا خوش کرده حالمو بگيره؟؟

اه،از دست اين حس!

Saturday, September 28

برای من هرکسی،هر جايی،هر خاطره ای،هر حرفی،هر چيزی،يک نوع بو رو در ذهنم زنده ميکنه.
و چون هر عملی را عکس العملی است،فلان و بهمان،عکس اين قضيه هم صادقه و گاهی بعضی بوها منو ياد بعضی جاها و اشخاص و خاطرات و... می اندازد.

امروز داشتم تو کابينت مرباها گشت و گذار ميکردم،ببينم چی داريم چی نداريم،که يهو به يه شيشه مربای بهارنارنج فراموش شده برخوردم و تا درش رو باز کردم،ازبوی بهار نارنج، ياد يه پيرمرد چوپوتی ناز سفيد رو افتادم.با وجود اينکه تا حالا اونقدر نزديک اين پيرمرد نرفتم،که بوش کنم ولی ميدونم اگر بوش بکنم،امکان نداره بويی غير از بوی بهارنارنج بده!

بايد بگم من حاظر به لب زدن به مربای بهار نارنج نيستم،اوق،آخه آدم چطوری ميتونه گل رو بپزه بعد بخوره؟؟من يکی که گل خوار نيستم.

ولی وای،از منظره بهارنارنج به درخت و بوش تو هوا ،که مستم ميکنه!

بوی بهارنارنج ،فقط خاص بعضی اشخاص.آدمهای قديمی،مهربون و اصيل.مثل اين پيرمرد من.
پيرمردی که هميشه، به علتی که در سپيده دم عهد عتيق گم شده،در يک نقطه مشخص که دليل انتخابش رو فکر کنم خود پيرمرد بهارنارنجی هم فراموش کرده،ميبينم .
هر وقت دارم از دانشگاه بر ميگردم،سر يه سه راهی باريک،تو کوچه پس کوچه های مسيرم،که به علت کمی ديد خيلی هم تصادف خيزِست،اين پيرمرد بهارنارنجی، کنار يه تير چراغ برق ايستاده وراننده ها رو راهنمايی ميکنه.
اگه سر ظهر از اونجا ردشی،ميبينيش که کنار همون تيرچراغ برق،سفره حقيرانه اش رو پهن کرده و داره نهارش رو می خوره.اگه وقت قيلوله اش باشه،همون جا دراز کشيده و اگه وقت نماز باشه می بينيش که جا نمازش رو پهن کرده و داره نمازش رو می خونه.
تا حالا خيلی نظريه ها برای علت حظور دايمی اش در اونجا ساخته ام ولی نظريه ای که از همه بيشتر قبول دارم اينه که،شايد يک عزيزش،مثلا پسرش،در اين چهار راه،بر اثر تصادف مرده و حالا اين پيرمرد بهارنارنجی، با اون ريش سفيدش و صورت تميز و نورانيش، وظيفه خودش ميدونه که اونجا وايسه و راننده ها رو راهنمايی کنه تا حداقل ديگه پسر عزيز شخص ديگه ای اونجا جونش رو از دست نده....

تا حالا شايد هزار دفعه من و دوستم،نغمه ناجور، به همديگر گفتيم دفعه ديگه دوربين مياريم واز پيرمردمون عکس می گيريم،تا هم هميشه خاطره اش در ذهنمون باشه و هم اينکه خودش جاودانه بشه! ولی هميشه يادمون رفته.

حالا Turning point ماجرا اينجاست که،بعد از تعطيلات تابستونی که رفتيم دانشگاه،ديديم شهرداری هنر به خرج داده و جهت تمام کوچه های اون اطراف رو برعکس کرده،بماند که مردم به علت عدم اطلاع از اين وضع چه گيجی در اين کوچه ها ميزنند و چه خر تو خريه ولی چيزی که منو خيلی ناراحت کرده اينه که، پيرمردبهارنارنجی من به همون بی سروصدايی که اومده بود،رفته !
ديگه اونجا،کنار اون تير چراغ برق نيست و دلم براش خيلی تنگه.

کاش حداقل ازش يه عکس به يادگار داشتم.

Friday, September 27

اگر خواسته ام،خواسته ات است.
باورم کن،که باورت دارم!
- بعضی چيزا اگه بشکنند،ديگه قابل درست کردن نيستند
و حتی بهترين چينی بندزن دنيا هم نميتونه بندش بزنه و درستش کنه.
- مثل چی؟
- مثل دل آدم.مثل اطمينان.مثل اعتماد.مثل اعتقاد.مثل عشق.
مثل روح آدم.مثل ارزشها.مثل حرمت.مثل باور.
- خوب حالا،که چی؟
- هيچی،فقط گفتم،که گفته باشم.

Thursday, September 26



I LEFT A WOMAN WAITING

I left a woman waiting
I met her sometime later
She said, I see your eyes are dead
?What happened to you, lover
?What happened to you, my lover
?What happened to you, lover
?What happened to you

And since she spoke the truth to me
I tried to answer truthfully
Whatever happened to my eyes
Happened to your beauty
Happened to your beauty
What happened to your beauty
Happened to me

We took ourselves to someone's bed
And there we fell together
Quick as dogs and truly dead were we
And free as running water
Free as running water
Free as running water
Free as you and me
The way it's got to be
The way it's got to be, lover






Wednesday, September 25

آی خوشم مياد،آی خوشم مياد،آی خوشم مياد،
از اين آهنگ.
Edith Piaf:non,je ne regrette rien
ميگه:
Non!rien de rien
Non!je ne regrette rien
Ni le bien qu'on m'a fait
!!Ni le mal tout ca m'est bien egal
هی راه ميرم ميخونمش..
آی خوشم مياد،آی خوشم مياد،آی خوشم مياد،
از اين آهنگ.


انتهای راه، برای کرم ابريشم
آغاز راه، برای پروانه است.

Tuesday, September 24

je suis perdu ---------- tu es perdu
il est perdu ---------elle est perdu
nous sommes perdu---------vous etes perdu
ils sont perdu -------elles sont perdu
-----------de Dieu est perdu----------------
...و با اين عکس،
يک لحظه عبث ز زندگی ات را
تثبيت کردم.

اما...،در اين ميان
حماقت خود را نيز،تاييد کردم!