Wednesday, November 15
Tuesday, November 14
Its November.
Yeah
My Favorite month Of The Year
Miss My Days In Zafaraniye Street
With All The Leafs & Colors & Rain Over My Car Front Window
& The Gross Smell Of Cigarette On My Coat.
Warm Dreams & Bright View ahead
Once Things were easy
Once The Sound of Music Was In The Air
Once Hope Was Written With Bold Font
Once I Haven't Heard What I Hear
Once I Haven't Seen The Things I've Seen
Once I Haven't Felt The Anger I Feel
Once I Haven't Think The Way I Do Now
Once I Had a Real Sweet Sweet November.
But I'm Not Sure Its a Sweet November.
Yeah
My Favorite month Of The Year
Miss My Days In Zafaraniye Street
With All The Leafs & Colors & Rain Over My Car Front Window
& The Gross Smell Of Cigarette On My Coat.
Warm Dreams & Bright View ahead
Once Things were easy
Once The Sound of Music Was In The Air
Once Hope Was Written With Bold Font
Once I Haven't Heard What I Hear
Once I Haven't Seen The Things I've Seen
Once I Haven't Felt The Anger I Feel
Once I Haven't Think The Way I Do Now
Once I Had a Real Sweet Sweet November.
But I'm Not Sure Its a Sweet November.
Monday, November 6
Wednesday, November 1
Monday, October 23
Tuesday, October 17
Monday, October 9
Saturday, September 30
پدرم امروز 8 مهر85 برایم نوشت :
مهر هم مهربانی نداشت
آبان نیامده می رفت
آذر مرگ تولد من بود یا تولد مرگ من
دی ماه ، برف ها مرا یاد فروغ می انداخت
بهمن روزها پیش به انتظار اسفند می نشستیم
اسفند دیگر بوی عید نمی داد ، بوی عید ِ سالهای سبز
فروردین به جای دید و بازدید ، رنگ جدایی و دوری داشت. اسکناسهای سبز تا نخورده مرده بودند
اردیبهشت به جای نیلگون ، خاکستری بود
خرداد از پشت پنجره بچه های مدرسه را می دیدی
تیر گربه بود ، خنک های کولر با شبهای دراز
مرداد وقت سفر بود به خارج از شهری که در آن ساکن بودی
یا سفری به درون غمزده ها تا شاید روزهای خوشی مان یادت بییاید .
مهر هم مهربانی نداشت
آبان نیامده می رفت
آذر مرگ تولد من بود یا تولد مرگ من
دی ماه ، برف ها مرا یاد فروغ می انداخت
بهمن روزها پیش به انتظار اسفند می نشستیم
اسفند دیگر بوی عید نمی داد ، بوی عید ِ سالهای سبز
فروردین به جای دید و بازدید ، رنگ جدایی و دوری داشت. اسکناسهای سبز تا نخورده مرده بودند
اردیبهشت به جای نیلگون ، خاکستری بود
خرداد از پشت پنجره بچه های مدرسه را می دیدی
تیر گربه بود ، خنک های کولر با شبهای دراز
مرداد وقت سفر بود به خارج از شهری که در آن ساکن بودی
یا سفری به درون غمزده ها تا شاید روزهای خوشی مان یادت بییاید .
Friday, September 29
Thursday, September 28
خوش آمدی
تو که زنار رها کرده ای
تو که سجاده را به تکفیر علف خوانده ای
مسافر سرزمین سرد
این یگانه معبد من است
یگانه معبد ماست
آشنای گمشده
من خدا را دیده ام
بالهای بلورین دارد
و اگر دستش بزنی می شکند
خدا برایم شاخه ی زیتون می آورد
خدا دوستم دارد
خدا مرا و برنج زار را دوست دارد
و خیمه ها را
خدا آنقدر بزرگ است که در وسعت چشمش فراموش میکنم ، امپایر استیت وجود دارد
یا برجی در هوای پاریس نفس می کشد
من خدا را در مون مارت جسته ام
خدا را در خیابان های آوارهِ روی زمین
حدا را که من و تو باید به اعجاب بر جلوه هایش نگاه کنیم
......
من مریم را دیده ام
تمام تقدسش را
و آن هنگام که طفلش را بر دست می گیرد
و رندان را از عقوبت می ترساند.
......
من دشت ها را دیده ام
وقتی که کوکنار در رگهایم می دود
تو دوست من هستی
تو که از کنار کامپیوتر می آیی
تو که گل را نمی شناسی
و شب را
شب که می آید
ستاره که می ریزد
خدا می آید پایین .
به معبد ما خوش آمدی
وقتی آفتاب طلوع می کند
من که مذهب تازه ای یافته ام
علف را می ستایم
که راست گو ترین نماینده حق است
سجاده من که حقیرترین نما را دارد
شکیل ترین مکاشفه را بین من و حق واسطه می شود
من زبان برگها را می دانم
و نفس در سینه من حاصل گفتگوی با گلهاست
دلم می خواهد افلاطون زنده شود
دستش را بگیرم و مدینه فاضله را نشانش دهم
وقتی تو در کنار منی
ناپلئون بنده ای ست که به معبدمان راهش نمی دهیم
دنیا سرعتش را می کاهد
بر می گردم
کنار هملت می نشینم
و برای افلیا نامه می نویسم
همراه قیس چادر شب را واژگون می کنم
و مثل وامق دیوار بخارا را از عشق پر می کنم
فرهاد ، کوه کنی ناچیز است
وقتی تو در کنار منی
دنیا خالی می شود
و معبد ما پر از نور رستگاری
یگانه جایگاه ، رهایی انسانِ دردمند قرن
می خندی
از ماشینیزم می گویی
فرقی نمی کند
سیصد سالِ پیش فئودالیم و بورژوازی
و حالا ماشین تایین کننده روابط انسانهاست
می دانی رسالت ها رفته اند
مثل یک مسافر مایوس
حالا توی سمرقند هم ماشین حرکت می کند
و زارع بلخی هم سوار تراکتور می شود
اصالت چمدانش را بسته است
شاید کنار هیمالیا باشد
وشاید آنجا هم از گزند گرگها در امان نمانده باشد
به هر حال فرقی نمی کند
.....
بیا برادر
بیا گریخته از زمان
بیا کنار ما
بیا تا ببینی که کوک نار، برنج زار را دوست دارد
و خیمه ها را
بیا و ببین که سیاهی نیست و از ماشین خبری نیست
سرنوشت تو بدست گلهاست و مانند سرنوشت گل ها.
نفس بکش
آزاد باش
در این معبد اگر مهری نمی یابی که دلت را از آن پر کنی
در عوض گلی می بینی که ستایش کنی
بیا که با صدای بلندی به آفتاب هم بگوییم
کوکنار هم گلی ست
بیا که
دوست داشته باشیم
.
تو که زنار رها کرده ای
تو که سجاده را به تکفیر علف خوانده ای
مسافر سرزمین سرد
این یگانه معبد من است
یگانه معبد ماست
آشنای گمشده
من خدا را دیده ام
بالهای بلورین دارد
و اگر دستش بزنی می شکند
خدا برایم شاخه ی زیتون می آورد
خدا دوستم دارد
خدا مرا و برنج زار را دوست دارد
و خیمه ها را
خدا آنقدر بزرگ است که در وسعت چشمش فراموش میکنم ، امپایر استیت وجود دارد
یا برجی در هوای پاریس نفس می کشد
من خدا را در مون مارت جسته ام
خدا را در خیابان های آوارهِ روی زمین
حدا را که من و تو باید به اعجاب بر جلوه هایش نگاه کنیم
......
من مریم را دیده ام
تمام تقدسش را
و آن هنگام که طفلش را بر دست می گیرد
و رندان را از عقوبت می ترساند.
......
من دشت ها را دیده ام
وقتی که کوکنار در رگهایم می دود
تو دوست من هستی
تو که از کنار کامپیوتر می آیی
تو که گل را نمی شناسی
و شب را
شب که می آید
ستاره که می ریزد
خدا می آید پایین .
به معبد ما خوش آمدی
وقتی آفتاب طلوع می کند
من که مذهب تازه ای یافته ام
علف را می ستایم
که راست گو ترین نماینده حق است
سجاده من که حقیرترین نما را دارد
شکیل ترین مکاشفه را بین من و حق واسطه می شود
من زبان برگها را می دانم
و نفس در سینه من حاصل گفتگوی با گلهاست
دلم می خواهد افلاطون زنده شود
دستش را بگیرم و مدینه فاضله را نشانش دهم
وقتی تو در کنار منی
ناپلئون بنده ای ست که به معبدمان راهش نمی دهیم
دنیا سرعتش را می کاهد
بر می گردم
کنار هملت می نشینم
و برای افلیا نامه می نویسم
همراه قیس چادر شب را واژگون می کنم
و مثل وامق دیوار بخارا را از عشق پر می کنم
فرهاد ، کوه کنی ناچیز است
وقتی تو در کنار منی
دنیا خالی می شود
و معبد ما پر از نور رستگاری
یگانه جایگاه ، رهایی انسانِ دردمند قرن
می خندی
از ماشینیزم می گویی
فرقی نمی کند
سیصد سالِ پیش فئودالیم و بورژوازی
و حالا ماشین تایین کننده روابط انسانهاست
می دانی رسالت ها رفته اند
مثل یک مسافر مایوس
حالا توی سمرقند هم ماشین حرکت می کند
و زارع بلخی هم سوار تراکتور می شود
اصالت چمدانش را بسته است
شاید کنار هیمالیا باشد
وشاید آنجا هم از گزند گرگها در امان نمانده باشد
به هر حال فرقی نمی کند
.....
بیا برادر
بیا گریخته از زمان
بیا کنار ما
بیا تا ببینی که کوک نار، برنج زار را دوست دارد
و خیمه ها را
بیا و ببین که سیاهی نیست و از ماشین خبری نیست
سرنوشت تو بدست گلهاست و مانند سرنوشت گل ها.
نفس بکش
آزاد باش
در این معبد اگر مهری نمی یابی که دلت را از آن پر کنی
در عوض گلی می بینی که ستایش کنی
بیا که با صدای بلندی به آفتاب هم بگوییم
کوکنار هم گلی ست
بیا که
دوست داشته باشیم
.
Subscribe to:
Posts (Atom)
