Tuesday, September 30

ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد
و ناتوانی این دستهای سیمانی


امضا : کون خیار

Sunday, September 21

بنی البشر است دیگر
گاهی ترکمان می زند ، آن طور

Sunday, September 14

روزهایی هست که چرخ و فلک فکرها دیوانه وار می چرخد

چه چیز را فراموش کنم؟
به چه چیز عادت کنم ؟
زندگی من یک عادت مداوم است
یک اعتیاد ازلی است
من از فراموشی شروع کرده ام
مغز من فاقد حافظه است
فاقد گذشته است
فاقد تاریخ است

خسته ام
از نگاه کردن
از شنیدن
از لمس کردن
از چشیدن
از سعی
از تکرار
از ...
آیا واقعا راه فراری هست؟

Tuesday, September 9

آدم است دیگر
گاهی درد بدون درمون میگیره
هرکاری کنه خوب نمیشه !

Sunday, September 7

آدم است دیگر
گاهی دلش یک اتوبان می خواهد و سرعت و آهنگی که باهاش تا می تواند داد بزند
خدا را چه دیدی ، شاید اینجوری
شبانه تمام مشکلات دنیوی حل شد و دود شد و رفت هوا

Friday, August 29

شب
مدتهاست که از نیمه گذشته
من اما سالهاست که از خودم

سر پیچی که به سمت خانه می رفت
باران به من رسید
تقاطع من و باران
ایست کاملی بود در خاطرات

یادم افتاد
که فراموش کرده بودم
پاییز را
بوی نم را
رنگهای زرد و نارنجی را

نفس عمیقی که کشیدم
ریه ها که پر شد
از شب و اتوبان و فریاد سکوت
بلند بلند پرسیدم :
من چند وقت بود که یادم رفته بود نفس بکشم ؟؟؟

Thursday, August 28


سهمِ من چه قدر است از بودن، که این ‌طوری خودم را لایِ چرخ‌های زنده‌گیم گیر بیندازم؟

Wednesday, August 27

من حرف می زدم
- خیلی نه ، ولی می زدم-
تو نمی شنیدی
گفته بودم
خواسته بودم
کاری نکنی تا اژدهای خفته درونم ، بیدار شود
همچون همیشه
گوش نکردی
اژدها
سوار باد
مجمر آتش فشان
به قید قرعه ، بر زمین می زد

دیگر به یاد ندارم
کی بود یا کجا
که پیکر اوراقم
به پیرهن برگشت.

گفته بودم
کاری نکن
تا اژدهای خفته درون
بیدار شود
گوش نکردی

Tuesday, August 26

چه آزمون تلخی
گفتم به خود

به جای آینه باید
به چشم رهگذران اعتماد کنم
نشانه های تحسین معمولا
با چشم های هرچه فراخ تر
و سوت بلبلی
همراه است

پس از بساب و بمال
پنداشتم
الهه شب تاب تپه های تجریشم
ولی وقت عبور بی خطر
از کوچه ها و خیابان ها ، دانستم
در شصت سالگی
به کمربند ایمنی ، نیاز ندارم

آه ، ای الهه شعر ، موسیقی ، بافندگی
بگذار عاشق لنگ
دوباره به آغوشت برگردد
بلکه زمین
از شره های ساق پای خیست
بارور گردد
*