Wednesday, October 29

اهل غروبم
با شناسنامه ام
صادره از شب

از شب نمی هراسم
انبوهی از ستاره ام
و ماه بالای سرم است

شب تنها نیست
وقتی خاطره هست

باران که می آید
تلخ می شوم
و یاد تو را
در فنجان قهوه ام می ریزم
و سر می کشم

باران که می آید
دلتنگی هایم را می شویم
و با پرده و پشیمانی و پیراهن
روی طناب خالی شب
پهن می کنم

پنجره ای کافی ست
تا مهتاب بتابد

Monday, October 27

این حجم ابری دلگیر، آسمان است
تاریک و مشوش پر از وسوسه باریدن
این که پرسه می زند باد است
پشت این پنجره ء بسته

عشق پیدا نیست
روز پیدا نیست
زندگی پیدا نیست
و زمین
بارور از گریه نسلی تنهاست

زندگی را دیدم
من که از نسل گمشده عاشقان بی بارانم
گیج رفتارش شدم

صبح
حوصله نداشت
عصر
عاشق بود
و شب
در رختخواب دلتنگی
خمیازه می کشید

فردا
همه ی موهایش
سفید شده بود.

Thursday, October 23



بدون شرح


Thursday, October 9

آدمهای تنها
آسوده بخوابید
ماه بالا سر تنهاییست

Friday, October 3

There are Days
That You can be saved
by a mirror
and some lines

Tuesday, September 30

ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد
و ناتوانی این دستهای سیمانی


امضا : کون خیار

Sunday, September 21

بنی البشر است دیگر
گاهی ترکمان می زند ، آن طور

Sunday, September 14

روزهایی هست که چرخ و فلک فکرها دیوانه وار می چرخد

چه چیز را فراموش کنم؟
به چه چیز عادت کنم ؟
زندگی من یک عادت مداوم است
یک اعتیاد ازلی است
من از فراموشی شروع کرده ام
مغز من فاقد حافظه است
فاقد گذشته است
فاقد تاریخ است

خسته ام
از نگاه کردن
از شنیدن
از لمس کردن
از چشیدن
از سعی
از تکرار
از ...
آیا واقعا راه فراری هست؟

Tuesday, September 9

آدم است دیگر
گاهی درد بدون درمون میگیره
هرکاری کنه خوب نمیشه !

Sunday, September 7

آدم است دیگر
گاهی دلش یک اتوبان می خواهد و سرعت و آهنگی که باهاش تا می تواند داد بزند
خدا را چه دیدی ، شاید اینجوری
شبانه تمام مشکلات دنیوی حل شد و دود شد و رفت هوا