مزاحم شما شدم
می دانم!
تنها چراغ را روشن می کنم
گلها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد ،می روم..........
Friday, August 30
وقتی اتوبان خلوته،من هار ميشم.
خيلی تند،بد،بی کله و ويراژی رانندگی می کنم.
جنون اين رو پيدا می کنم که برای همه چراغ بزنم و از سر راهم بکشمشون کنار!
بزن کنار دماغ دراز ۴پا!
به خصوص اگه Garbage هم گوش بدم!
امشب ديگه خودم از رانندگی کله خری خودم ترسيدم.
اصلا به ما اتوبان خلوت نيومده.من يکی که جنبه اش رو ندارم.
قربون همون ترافيکهای فس فسوی خودمون!
خيلی تند،بد،بی کله و ويراژی رانندگی می کنم.
جنون اين رو پيدا می کنم که برای همه چراغ بزنم و از سر راهم بکشمشون کنار!
بزن کنار دماغ دراز ۴پا!
به خصوص اگه Garbage هم گوش بدم!
امشب ديگه خودم از رانندگی کله خری خودم ترسيدم.
اصلا به ما اتوبان خلوت نيومده.من يکی که جنبه اش رو ندارم.
قربون همون ترافيکهای فس فسوی خودمون!
عادت دارم هميشه وقتی يک کتاب رو ميخونم زير اون جاهاييش رو که دوست دارم خط بکشم ويا حتی نظر يا فکرم رو تو حاشيه کتاب بنويسم و اصولا هر جا ميرم کتابی رو که دارم ميخونم با خودم ميبرم...(به همين خاطر خوندن کتاب قرضی،که آدم نمی تونه توش خط بکشه،هيچوقت بهم مزه نميده!) کتابی به نظر من خونده شده وخوب بوده که زير جملاتش حسابی خط کشيده شده باشه . وقتی بعدها دوباره ميرم سر همچين کتابی با خوندن اون جاهايی که زيرش خط کشيده شده،زودی ماجرای کتاب يادم ميفته و از روی حاشيه ها ،مثل دفترچه خاطرات يادم مياد که در زمان خوندن کتاب در چه حال و روزی بودم.
امروز ياد کتاب ابله،داستايوسکی ام افتادم،ابلهی که از همه عاقل ها عاقل تر بود و دوباره نگاه کردن کتابش کلی مزه داد.
اينها چند تا از اون جاهايی که زيرش خط کشيده بودم:
....يقين بدانيد کريستف کلمب هنگامی که آمريکا را کشف کرد غرق در شعف نشد،بلکه خوشحالی او محدود به همان موقعی بود که در شرف کشف امريکا بود!
....آنچه مهم است زندگی و اکتشاف دايمی و خستگی ناپذير زندگی است،نه کشف آن!
....ميل ابراز ابتکار و خروج از دايره عرف و زندگی معمولی جوانان را در دوران جوانی وادار به ارتکاب اقدامات جنون آميز ميکند.
....برای نيل به کمال،نخست بايد از نفهمی شروع کرد،
کسی که زود می فهمد،بدون شبهه بد می فهمد!
از اين آخری خيلی خوشم مياد!
امروز ياد کتاب ابله،داستايوسکی ام افتادم،ابلهی که از همه عاقل ها عاقل تر بود و دوباره نگاه کردن کتابش کلی مزه داد.
اينها چند تا از اون جاهايی که زيرش خط کشيده بودم:
....يقين بدانيد کريستف کلمب هنگامی که آمريکا را کشف کرد غرق در شعف نشد،بلکه خوشحالی او محدود به همان موقعی بود که در شرف کشف امريکا بود!
....آنچه مهم است زندگی و اکتشاف دايمی و خستگی ناپذير زندگی است،نه کشف آن!
....ميل ابراز ابتکار و خروج از دايره عرف و زندگی معمولی جوانان را در دوران جوانی وادار به ارتکاب اقدامات جنون آميز ميکند.
....برای نيل به کمال،نخست بايد از نفهمی شروع کرد،
کسی که زود می فهمد،بدون شبهه بد می فهمد!
از اين آخری خيلی خوشم مياد!
Wednesday, August 28
خوان اول، قسمت برگه انتخاب واحد:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...
خوان دوم، قسمت تاييد واحد:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرم...
- جا پر شده.....
- التماس....،قربون صدقه.....،داد......
خوان سوم، دفتر رييس گروه:
- دليل.. منطق...گريه ...زاری...التماس...
خوان چهارم، قسمت تاييد واحد:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ..
فرم...کپیِ...امضاِ...گواهیِ...فيشِ...برگهِ...
.کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرم...
خوان پنجم، گروه عمومی:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...
- جا پر شده!
- التماس....،قربون صدقه.....،داد......
- فايده نداره!
- يه واحد ديگه ، يه ساعت ديگه بر می دارم،سگ خور!
خوان ششم، بانک:
صف..گرما..عرق..صف...صف..فرم...امضا...
علاف زير آفتاب به علت: ساعت ناهار،ساعت نماز،ساعت دستشويی،ساعت قيلوله!!
خوان هفتم، قسمت کامپيوتر:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ....فرم...کپیِ...امضاِ...گواهیِ...
فيشِ...پرينتِ ....برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرمِ...کپی پرينتِ...
خوان هشتم، امور مالی:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ..
فرم...کپیِ... برگ سابقهِ ..امضاِ...گواهیِ...
فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرم...
خوان نهم، بايگانی:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ....فرم...کپیِ...امضاِ...گواهیِ...
فيشِ...پرينتِ ....برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرمِ...کپی پرينتِ...پروندهِ....
اين بود يک روز پربار تابستانی من.
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...
خوان دوم، قسمت تاييد واحد:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرم...
- جا پر شده.....
- التماس....،قربون صدقه.....،داد......
خوان سوم، دفتر رييس گروه:
- دليل.. منطق...گريه ...زاری...التماس...
خوان چهارم، قسمت تاييد واحد:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ..
فرم...کپیِ...امضاِ...گواهیِ...فيشِ...برگهِ...
.کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرم...
خوان پنجم، گروه عمومی:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...
- جا پر شده!
- التماس....،قربون صدقه.....،داد......
- فايده نداره!
- يه واحد ديگه ، يه ساعت ديگه بر می دارم،سگ خور!
خوان ششم، بانک:
صف..گرما..عرق..صف...صف..فرم...امضا...
علاف زير آفتاب به علت: ساعت ناهار،ساعت نماز،ساعت دستشويی،ساعت قيلوله!!
خوان هفتم، قسمت کامپيوتر:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ....فرم...کپیِ...امضاِ...گواهیِ...
فيشِ...پرينتِ ....برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرمِ...کپی پرينتِ...
خوان هشتم، امور مالی:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ..
فرم...کپیِ... برگ سابقهِ ..امضاِ...گواهیِ...
فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرم...
خوان نهم، بايگانی:
گواهیِ..فيشِ...برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ....فرم...کپیِ...امضاِ...گواهیِ...
فيشِ...پرينتِ ....برگهِ....کپیِ...کارتِ..تاييديهِ...کپیِ...امضاِ...فرمِ...کپی پرينتِ...پروندهِ....
اين بود يک روز پربار تابستانی من.
Monday, August 26
بعد از هفته ها جنگ داخلی با خودت،
بالاخره تصميم می گيری بری بانک و پول برداری.
پا ميشی شال وکلاه می کنی و حاظر ميشی ميری به سوی عابر بانک.
در راه هی با خودت فکر می کنی که خوب چون اين پول يه چيزه اضافه بر سازمانِ،پس چه کارا که نمی تونی باهاش بکنی ..
وصف العيش،نصف العيش
ميرسی به عابر بانک،کارتت رو در مياری، در جای مربوطه فشار ميدی،عمليات رو انجام ميدی، ميشينی منتظر که از توی جعبه جادو برات پول بريزه بيرون.
يکهو اونجا مينويسه: با عرض پوزش، برقراری ارتباط با رايانه مرکزی و انجام عمليات ممکن نيست.برويد کشکتان را بسابيد.
و کارتت رو تف می کنه بيرون.
از رو نمی ری،هی زرت وزرت کارتت رو می کنی اون تو،اونم هی فرت و فرت تفش می کنه بيرون.
دست از پا دراز تر بر می گردی خونه!
???Isn't It Ironic
بالاخره تصميم می گيری بری بانک و پول برداری.
پا ميشی شال وکلاه می کنی و حاظر ميشی ميری به سوی عابر بانک.
در راه هی با خودت فکر می کنی که خوب چون اين پول يه چيزه اضافه بر سازمانِ،پس چه کارا که نمی تونی باهاش بکنی ..
وصف العيش،نصف العيش
ميرسی به عابر بانک،کارتت رو در مياری، در جای مربوطه فشار ميدی،عمليات رو انجام ميدی، ميشينی منتظر که از توی جعبه جادو برات پول بريزه بيرون.
يکهو اونجا مينويسه: با عرض پوزش، برقراری ارتباط با رايانه مرکزی و انجام عمليات ممکن نيست.برويد کشکتان را بسابيد.
و کارتت رو تف می کنه بيرون.
از رو نمی ری،هی زرت وزرت کارتت رو می کنی اون تو،اونم هی فرت و فرت تفش می کنه بيرون.
دست از پا دراز تر بر می گردی خونه!
???Isn't It Ironic
امروز، از همه لحظه ها واز همه جاها،جايی بودم که شاهد ناخواسته ،تشنج وحشتناک يک معتاد در حال ترک بودم.صحنه ای بود بس وحشتناک که هرگز فکر نمی کردم روزی همچين چيزی ببينم و هنوز اون ده دقيقه تمام نشدنی جلوی چشممه.ده دقيقه ای که از همه ده دقيقه های تمام نشدنی سر کلاس درس هم طولانی تر بود.زمانی که به نظر می رسيد هرگز تموم نميشه!زمانی که نمی دونستم واقعا بايد چيکار کنم؟زمانی که مرگ درست جلوی چشمم بود و می ديدم که مرگ چقدر سريع و ساده می تونه اتفاق بيفته!
خيلی ساده،نشسته بوديم و داشتيم می خنديديم و سعی می کردم بهش بگم که به نظرم از دفعه قبل که ديدمش چقدر بهتر شده و اونم داشت برامون تعريف می کرد که چه حالات و دردها و شب زنده داری هايی کشيده.... که يک دفعه بدون هيچ آهی و مقدمه ای از پشت افتاد..هشت ثانيه اول من اصلا باور نکردم که اين اتفاق واقعا داره ميفته،فکر می کردم اين ادامه تعريف اش از حالات گذشته اش است..
ولی بعد،تنها چيزی که در کادر ديد، چشمهای وحشت زده ام بود،تشنج بود و دستها و پاهای قفل شده و بدن مچاله،فک قفل شده و تشنج وحشتناک بدن وصدای خس خسی که در اون لحظه بنظرم کر کننده و تمام نشدنی بود و در واقع تلاش نا ميدانه ای بود برای يک نفس از لای دندانهای کليد شده و چشمهايی که هر کدوم در يک گوشه حدقه چشم گم شده بود....
شنيدم يکی به من گفت:"يالا پاهاش رو تا حد ممکن بالا بگير،تا خون به مغزش برسه..."
پاهايی که بالا گرفتنشون برای من تا حدی غير ممکن بود،چرا که اين بدن نحيف ۴۲ کيلوای گويی صاحب پاهايی به وزن ۸۰کيلو شده بود...
و اين لحظات عمری طول کشيد و اثری عميق روی من داشت.لحظاتی که مرگ کنار ما ايستاده بود وزندگی بسيار پوچ و احمقانه وساده وکوتاه به نظر ميرسيد...
...............................
و من به اين فکرم که جدا از همه نتايج ديگه،اگر هر کس فقط يکبار از نزديک شاهد همچين زجر ملموس و درد عميقی باشه هرگز راضی نخواهد شد طرف اعتيادی اينگونه بره و راضی بشه که به جسم و روحش يک همچين درد و عذابی تحميل کنه....
هرگز..هرگز....هرگز.....
خيلی ساده،نشسته بوديم و داشتيم می خنديديم و سعی می کردم بهش بگم که به نظرم از دفعه قبل که ديدمش چقدر بهتر شده و اونم داشت برامون تعريف می کرد که چه حالات و دردها و شب زنده داری هايی کشيده.... که يک دفعه بدون هيچ آهی و مقدمه ای از پشت افتاد..هشت ثانيه اول من اصلا باور نکردم که اين اتفاق واقعا داره ميفته،فکر می کردم اين ادامه تعريف اش از حالات گذشته اش است..
ولی بعد،تنها چيزی که در کادر ديد، چشمهای وحشت زده ام بود،تشنج بود و دستها و پاهای قفل شده و بدن مچاله،فک قفل شده و تشنج وحشتناک بدن وصدای خس خسی که در اون لحظه بنظرم کر کننده و تمام نشدنی بود و در واقع تلاش نا ميدانه ای بود برای يک نفس از لای دندانهای کليد شده و چشمهايی که هر کدوم در يک گوشه حدقه چشم گم شده بود....
شنيدم يکی به من گفت:"يالا پاهاش رو تا حد ممکن بالا بگير،تا خون به مغزش برسه..."
پاهايی که بالا گرفتنشون برای من تا حدی غير ممکن بود،چرا که اين بدن نحيف ۴۲ کيلوای گويی صاحب پاهايی به وزن ۸۰کيلو شده بود...
و اين لحظات عمری طول کشيد و اثری عميق روی من داشت.لحظاتی که مرگ کنار ما ايستاده بود وزندگی بسيار پوچ و احمقانه وساده وکوتاه به نظر ميرسيد...
...............................
و من به اين فکرم که جدا از همه نتايج ديگه،اگر هر کس فقط يکبار از نزديک شاهد همچين زجر ملموس و درد عميقی باشه هرگز راضی نخواهد شد طرف اعتيادی اينگونه بره و راضی بشه که به جسم و روحش يک همچين درد و عذابی تحميل کنه....
هرگز..هرگز....هرگز.....
Subscribe to:
Posts (Atom)