***
وقتی بچه بودم؛
به ترک ديوار هم می خنديدم!
حالا که بزرگ شدم،
از ترک ديوار هم دلم می گيرد!
***
تو را باز يافتم
پس از پرسه زدن های شبانه بسيار
پس از مزه مزه کردن خاطرات فراوان
پس از بی قراری های نفس گير بی شمار
پس از تنهايی های تمام نشدنی
تو را
از ميان ورق ورق دفتر گذشته ها
باز يافتم.
با هم؛
دوستی کرديم،عاشقی کرديم
ساعات بی شماری حرف زديم،روزها از هم بی خبر بوديم
نزديک بوديم،دور بوديم
با هم خنديديم،گريستيم
با هم شادی کرديم،بی حوصلگی و غرغر کرديم
هرچه بود،همه چيز نبود
ولی خيلی چيزها بود.
دنگ ..دنگ..دنگ
ناگهان زمان با هم بودن تمام شد.
بدون هيچ اخطاری-بدون مقدمه ای-بدون دليلی-بدون حتی اتفاقی!
فقط يکباره متوجه شدم،سايه تو،کمرنگ و کمرنگ تر می شود...
آن نور کوچکی که در تاريکی شب دلم،
در دنيای روياهای شبانه روحم،روزنه ای باز کرده بود،
ناگاه ناپديد شد.
حال من،
باز تنها مانده با شبِ بی روزن
موهايم را به باد می سپارم
و چشم به دل شب می دوزم،تا شايد
باز
تو را
باز يابم .
***
بوی نرگس هميشه منو ميبره به يه عالمه سال قبل.
يه عالمه سال قبلی که،از تو صافی رد شده
و اگه روزگار بدی داشته
تو صافی مونده و رد نشده!
حالا با بوی نرگس،
ياد يه عالمه سال قبل می افتم
که بوی خالص سبک بودن و شاد بودن ميده!
ولی اين يه عالمه سال قبل کی بوده؟
مگه زمان بوجود آمدن نسل من(نسل ماموتها)
کی بوده؟؟