Sunday, December 7

آخرين پسر
بيهوده به سراغ من آمده ای !
گل های يخی را که برايم آورده ای درون ليوانی پر آب می گذارم
و حباب نقره ای می پوشاند ، ساقه های کوتاهشان را .
اما تو نيز مرا برای من بودنم ، دوست نخواهی داشت .
خود را رها کرده ،
از من طلب خواهی کرد ، آنچه که نيستم و تو در ذهن خود خواهانش هستی .
گویی چيزی را که نيستم ، به تو بدهکارم .
و من از تو دور خواهم شد .
و در خيابان ، از ديده ها گم .
*