Wednesday, December 17




شب خسته بود از درنگ سياهش .
من سايه ام را به ميخانه بردم .
هی ريختم ..خورد .
هی ريخت ...خوردم .
خود را به آن لحظه ء عالی خوب خالی ، سپردم .

من سايه ام را چو خود مست کردم .
همراه آن لحظه های گريزان
از کوچه پس کوچه ها باز گشتم .
با سايه خسته و مستم ،
افتان و خيزان .