Saturday, December 13

رويايی رمزآلود ، پشت فکرها و لای پلکهایم است .
اما در ذهنم هزار بايد هست که با خط قرمز نوشته اند .
- برای کارهایی که بايد انجام بدهم .
- برای حرفهایی که بايد بزنم .
- برای فکرهایی که نباید بکنم .
- برای عادتهایی که باید ترک کنم .
- برای حس هایی که باید فراموش کنم .
- برای خواسته هایی که نبايد بخواهم .
مبحوس در این دايره بايد ها
سعی می کنم در حاشيه ها بپلکم .
ولی سکوتی لجوجانه در ميان اين هياهوی درون فرياد می کشد .
بو می کشم .
بوهای انگولکی به مشامم می رسد .
بوی نفس های سبکِ کم تجربه .
بوی رخوتی مست و حسی شناور در فضا .
بوی دو آدميزاد ِ در هم پيچيده .
بوی گونه های سرخ و پيشانی تب دار .
بوی داغیِ نبضی پر تبش .
بوی شبهای رمزآلود .
بوی نفسهایی خيس .
...
قرمزی تند بايدها مرا به لحظه باز می گرداند .
کاش کمی برف فراموشی بر من ببارد .